اندوه من حجم خالي خانه را پر كرده است ديگر مجالي بري براي فكر كردن نيست درديست
جان سوز كه جز به ديدار تو پايان نگيرد گه گاه فكر اينكه تو مرا ز خاطر برده اي مي آزارد
حس لطيفم را ولي آموختم كه خود بفريبم !
به گفته تو ، بدبين نباشم ! اين هم درسي است كه از تو آموختم چشم بر حقايق روبروي
خودم ببندم و با اتهام بدبيني نيمه هوشيار ذهنم را مقلوب قلب اسير تو گردانم در وسعت
این روزهاي بي تو ،در آخرين روزهائي كه بر من سالهاست به دنبالت سرگردانم نميدانم
به کجا توانم فرياد زد كه تو را كم دارم اي مردمان من ز بي آبي يا بي محبتي خورشيد پاييز
پژمرده نشده ام مرا نشاني از او دهيد تا بشكفم مثال گل هاي بهاري در تنگناي برگ ريزان
این فصل خزان ! لحظه هاي بي تو مرا خرد كرد است امان از اين دل كه مرا سرگشته
تو کردهر چه كردم كه از تو بگريزم نشد . در اين ثانيه هاي بي عاطفه هر سخن آشنا باران
بهاري در چشمانم جاري ميگرداند هنوز هم درگير افكار چه كردم و تو با من چه كردي به
دنبال گريزي ازاين واقعيت،در كوچه و پس كوچه هاي خاطراتم در جستجوي جرم تو ميگردم
تا به قلب خود ثابت كنم اگر اينك فاصله بين ما بيداد ميكند همه از سر تقصير تو است !
ولی چه فایده این قلب فرياد زند كو نشاني از آن محكوم كه هر چه كردي تو را خواهم
بخشيد!