خدا
اول خدا یا فقط خدا ....؟
بهتره بگیم اول خدا !
بعدش کم کم میگیم همش خدا !
و بعدش میگیم فقط خدا !
زندگی می تواند بسته به روش زندگی ما ، کوتاه يا بلند باشد.
اول خدا یا فقط خدا ....؟
بهتره بگیم اول خدا !
بعدش کم کم میگیم همش خدا !
و بعدش میگیم فقط خدا !
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف انچه تو اندیشی حکم انچه تو فرمایی
دستتو تو دست من بود
نمیدونم کی تو رو ازم گرفت

گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
نيازارم ز خود هرگز دلي را
كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
ای کاش می شد از دیدنت سیر شد. ای کاش می شد برای یک روز طعم تلخ تشنگی با تو
بودن را فراموش کرد و در بستر آغوشت خفت و سحر گاهان با صدای اذان عشق بیدارشویم
با آب حیات عشق وضو سازیم و سر بر خاک نهیم و بخواهیم از آفریننده عشق با هم بودن
را در خانه ای از جنس عشق. ای کاش من تاری از زلفات بودم، همیشه با تو بودم و زیر
نوازش دستات مست عشق میشدم و بر دستانت بوسه میزدم.

دختر به پسر گفت:همیشه پیشم می مونی،پسر گفت:آره ،دختر گفت
حتی اگر بدونی که چشمام کوره،پسر گفت آره. بعد پسر به دخترگفت:
اگر روزی چشمانت خوب بشه و بتونی ببینی تو پیش من می مونی ،
دختر گفت بدون تردید مطمئن باش ،به دختر خبر دادن که دو تا چشم
برای پیوند زدن آمادست، پیوند انجام شد دختر توانست ببیند.
روزه قرار با پسر، دختر دید که پسر کور است . پسر گفت حالا پیشم
می مونی دختر گفت نه.پسر گفت:متاسفم تو با این چشم های آریه ای
که هدیه ای است از من............

تو را چون خواب و رويا دوست دارم
تو را چون عطر گلها دوست دارم
تويي چون سايه افكنده بر خاك
تو را تنهاي تنها دوست دارم........


دیشب تمام خاطرات با تو بودن را دور ریختم
و
امروز هر چه می گردم خودم را پیدا نمی کنم
كاشكي مي دونست چه قدر دوستش دارم و نمي رفت .......

اندوه من حجم خالي خانه را پر كرده است ديگر مجالي بري براي فكر كردن نيست درديست
جان سوز كه جز به ديدار تو پايان نگيرد گه گاه فكر اينكه تو مرا ز خاطر برده اي مي آزارد
حس لطيفم را ولي آموختم كه خود بفريبم !
به گفته تو ، بدبين نباشم ! اين هم درسي است كه از تو آموختم چشم بر حقايق روبروي
خودم ببندم و با اتهام بدبيني نيمه هوشيار ذهنم را مقلوب قلب اسير تو گردانم در وسعت
این روزهاي بي تو ،در آخرين روزهائي كه بر من سالهاست به دنبالت سرگردانم نميدانم
به کجا توانم فرياد زد كه تو را كم دارم اي مردمان من ز بي آبي يا بي محبتي خورشيد پاييز
پژمرده نشده ام مرا نشاني از او دهيد تا بشكفم مثال گل هاي بهاري در تنگناي برگ ريزان
این فصل خزان ! لحظه هاي بي تو مرا خرد كرد است امان از اين دل كه مرا سرگشته
تو کردهر چه كردم كه از تو بگريزم نشد . در اين ثانيه هاي بي عاطفه هر سخن آشنا باران
بهاري در چشمانم جاري ميگرداند هنوز هم درگير افكار چه كردم و تو با من چه كردي به
دنبال گريزي ازاين واقعيت،در كوچه و پس كوچه هاي خاطراتم در جستجوي جرم تو ميگردم
تا به قلب خود ثابت كنم اگر اينك فاصله بين ما بيداد ميكند همه از سر تقصير تو است !
ولی چه فایده این قلب فرياد زند كو نشاني از آن محكوم كه هر چه كردي تو را خواهم
بخشيد!
غم عشق
مي توان رفت در آن ستاره هاي چشم او
مي توان نيست شد و هيچ نديد ، جز دو نقطه ي سياه
مي توان خود را ديد ،لحظه اي غربت خود را حس كرد
و در آن مرز غريبانه چه شيرين جان داد
از غم عشق چه مي بايد كرد ، من نمي دانم هيچ
تو بگو ، تشنه ام ،تشنه ترين تشنه ها
از عطشي مي سوزم ، تو بگو من نمي دانم هيچ
از غم عشق چه مي بايد كرد ![]()


شبي بود كه هوا سرد بود و من از شدت سرما مي لرزيدم . تو باز هم مي خواستي بري و من اين قدر ناراحت بودم و در فكر بودم كه به شدت زمين خوردم و تو خنديدي . كنار من اومدي اشك در چشمهاي من حلقه زده بود و تو اشكانم رو پاك كردي . گرماي بوسه اي كه به من دادي مرا به شدت گرم كرده بود جوري كه ديگه احساس سرما نمي كردم . تو رفتي و من ماندم يك دنيا غم و غصه . با خودم آهنگ فاصله رو زمزمه مي كردم و منتظر تلنگري بودم كه بزنم زير گريه . رفتم و از پشت در گفتم من امشب خونه نميام . و رفتم ، تو راه همش به فكر تو بودم . همش تو رو ميديم . فكر و خيال از تو برام سرابي ساخته بود و همه جا تو رو ميديدم و به طرفت مي يومدم . بي اختيار مي دويدم تا به تو برسم ولي تو نبودي .... تا صبح تو اون هواي سرد بيرون بودم و گريه مي كردم . خيالم راحت بود كه باز هم بر مي گردي و به اون اميد قدم ميزدم . دگر تواني در بدن نداشتم ولي باز هم براي گذشتن اون ساعتها كه براي من يك سال بود قدم ميزدم . اون شب گذشت و اميد من نا اميد شد و تو ديگه نيومدي و تمام اميد و آرزوي من رو با خودت بردي . من به تو التماس كردم ، كه برگرد ولي تو فقط گفتي نه ..............
عشق من گوش کن يادته که گفتم دوستت دارم و پرسيدی چقدر ؟ جوابم يادته ؟
گفتم نمی دونم و فقط می دونم خيلی زياد ... ولی حالا می دونم چقدر :
عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که حاضرم با تو تا اوج قله های بلند و سخت زندگی بدون توقف برم و خستگی راه را تا وقتی با منی حس نخواهم کرد .
عشق من دوستت دارم ؛ به همان اندازه که ستاره ها و ماه آسمون را دوست دارن و به بودنش نيازمندند ؛ به بودنت نيازمندم .
عشق من دوستت دارم ؛ تاحدی که لرزش انگشتانم به من قدرت نوشتن و لبانم قدرت بيان اين حس
اي نازنين لبانت را از خنده باز کن تا بتوانم عشق را درسرخي وقشنگي لبانت دريابم وبايک بوسه مزه
عشق را بچشانم و پشت ميله هاي قفس غم آوارگي ايم را احساس نکنم تا از بيهودگي نجات يابم اي
نازنين اگه تو بخواهي از من جدا شوي آسمان چشم ها يم ابري خواهد شد تيرگي آن را مي پوشاند و
قطره قطره اشک را بر گونه ام نمايان می کند بيا که تنها نگاهم به دنبال توست.... چه دشوار است بي
عشق تو عاشق ماندن ولي من عشق تو و وجود سرشار از محبت تو را در دل نهان خواهم کرد تا روزي
که گرمي
اگه میخوای که با من بمونی تا ابد٬همیشه
بعد عمری تجربه تو دیگه دروغ نگو که باورم نمیشه
اگه دلت میخواد که دلم یه جوری تورو از خودش بدونه
تو نباش مث قبلیا که دلم از اونا خونه
واسه پاک کردن یادگار دیگرون از نفرت و کینه
تو باید بشی بارون که شاید چشمام بتونه تورو یه روز ببینه
تن سرد و قلب یخیم دیگه واسه کسی جایی نداره
تونستی تو آبش بکن شاید جایی واست خالی بذاره
نگو دوست دارم که باز فکر میکنم سرکارم
ثابت بکن عاشقمی٬خودم که می دونم لنگه ندارم
اینو بگم واسه اثبات عشقت تو باید برام بمیری
بعد تو منم میمیرم تا تو یه دنیای دیگه بتونی دستمو بگیری
خودم!
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من
برگرد که تموم خاطراتو خط زدم من برگرد که هنوزم درس گذشتو بلدم من
بدون که به قول وقرارای تو و بنده هنوزم یه نفر تا قیامت پایبنده
می بخشمت که واسه اون همه راستی در جوابم روی من چشماتو بستی
اگه راه عشق تو نا تمومه می دونی که عشق من بادوومه
میون اون همه حرفای دروغت باور یه دوست دارم روبرومه
برگرد جونم٬ ندارم از تو کینه که تا قلبم میزنه عشقتو دارم توی سینه
خودم!
تا کی باید نگاهت را نقاشی کرد؟
تا کی باید یادت را در عمق خاطره ها دید؟
تا کی باید به انتظار نشست تا تو بیایی؟
تاکی . . .
دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم
رعد وبرق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز دستای کیو گرفتی زیر بارونای پاییز
می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره
خزونم داره میره نموند برگی رو درختا من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته
می خوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد وبارون نیایی با خاطراتت سر میزارم به بیایون
می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره
..... جان امیدوارم حق مطلب رو خوب ادا کرده باشم.
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق
سعي مي كنم زود به زود آپديت كنم .
همتون رو به خداي بزرك مي سپارم منتظر نظرات شما دوستان عزيزم هستم اميد وارم كه خوش خرم باشيد .
در پناه حق و خدانگهدار....![]()